طلبه نت
سعی ام بر این است که دلنوشته ها وگاه ی تراوشات ذهنی را بنویسم اما گاه بدلایلی باز می مانم اما مهم اینست که جهان بسوی تک قطبی شدن پیش میرود وهمه باید جهاد کنند بسهم خود تا درین معرکه جهانی اجر مجاهدین را داشته باشند که فضل الله المجاهدین علی القاعدین .ووغیره
نویسنده: طلبه نت - ۱٤ بهمن ۱۳۸٥

شبه خاطرات (13)

 

تا حالا مرغ عزاي خودتان را خورده ايد؟

 

از پادگان دو كوهه به سمت اهواز و اردگاه كارون حركت كرديم ..چند روزي را در آنجا مسقر شديم. شب بيستم بهمن بود كه باران به شدت باريد...باران هاي جنوب سيل آسا ست چندين نفر داوطلب بر بالاي چادر ها رفتند و مشمي روي آن پهن كردند. تا اينجاي كار از  ايثار بدم نمي آمد و من هم داوطلب بودم شايد فكر مي كردم با اين ايثار و از خود گذشتگي لابد شب عمليات هم مي توانم بيشتر مايه بگذارم..

هر روز ماسك مي زديم و پياده روي مي كرديم تا اينكه شب بيست و دوم بهمن 1364 فرا رسيد و غرش توپها همه را سراسيمه از خواب بيدار كرد و لبخند شادي بر لبهاي همه نشست..بله عمليات آغاز شده بود..از صبح آن روز دقيقه شماري براي رفتن به عمليات آغاز شده بود..برخي مي گفتند گردان ما را درجه دو حساب مي  كنند به خاطر همين به عمليات نمي برندو ما را  براي پدافند مي خواهند...همه اين شايعات ادامه داشت تا اينكه كاميونها رسيدند و ما را به روستاي بهمن شير بردند...در آنجا برخلاف فيلمهاي سينمايي همه بچه ها مجبور بودند به خاطر احتمال  نفوذ گازهاي  شيميايي ريش هاي خود را كوتاه  كنند. قيافه هاي همه خنده دار شده بود بخصوص بچه طلبه ها..ما كه از اول هم ريش نداشتيم خيالمان راحت بود..

 

 

 

بهمن شیر-شهید امیر همتیان-سید محمود ابوالمعالی

 

جيره جنگي ها را هم تقصيم كردند جايتاهن خالي بيسگوئيت هاي مينو - كرم كارامل و شكلات به وفور در جبهه ها پيدا مي شد بخصوص ايام عمليات..هر موقع هم غذا مرغ بود يعني اينكه حتما يك خبري خواهد شد ..

 

بهمن شیر-شهید هادی عباسی-شهید ابوالحسنی

 

شايد شهدا و رزمندگان جزو معدود انسانهايي هستند كه مرغ عزاي خودشان را قبلا خورده اند و روحشان حسرت به دل در مجلس ختم ناطر بخور بخور خلق الله نيست!!

خدا رحمت كند شهيد اسكندري را...پدرش از اول هم مخالف جبهه آمدن او بود و با هم قصد فرار از خانه را داشتيم اما او به پدر ش موضوع را گفت والبته حاج آقا  هم از شوكه راهي بيمارستان شد..خيلي آدم جديي بود و اصلا اهل شوخي نبود وقتي پسرش در همين عمليات شهيد شد كسي جرا ت نمي كرد به خانواده آنها خبر بدهد..

مجلس ختم سعيد در خانه شان بر پا بود و مرغ شهادت سعيد را مي دادند ...همه مي دانستند من همرزم سعيد و شاهد شهادت او بودم پدرش حالا متحول شده بود .از دور با نگاهش مرا دنبال مي كرد به سمت او رفتم شايد تصور مي كرد مي خواهم از خاطره شب عمليات برايش بگويم من هم خيلي جدي جلو رفتم و گفتم حاج آقا يه مرغ داشتيم يه نوشابه چقدر مِشه..

بقيه اش را سانسور مِي كنم..

بنقل از وبلاگ مسعود ده نمكي
کدهای اضافی کاربر :